page contents نویسنده reza - دانشجویان مدیریت ارومیه
X
تبلیغات
رایتل
 
دانشجویان مدیریت ارومیه
فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
                                                                 
درباره وبلاگ
با سلام به وبلاگ دانشجویان مدیریت ارومیه خوش اومدید. این وبلاگ برای دانشجویان مدیریت ورودی های سال 90 ایجاد شده ولی همه می توننداز مطالبش استفاده کنند. اینجا هم مطالب علمی داریم و هم دلنوشته های دانشجوها و خیلی چیزای دیگه ...! در ضمن در مورد مطالب حتما نظر بدید ! ( بالا گوشه ی سمت راست هر مطلب ) در نظر سنجی هامونم حتمـــا شرکت کنیـــد!!! {این پایینه }
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 188684
امکانات دیگر






ساعت فلش مذهبی

شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393 :: 06:53 ب.ظ ::  نویسنده : reza

اگر چیزی در بشقاب شامتان وجود دارد که ان را دوست ندارید شکایت نکنید افرادی هستند که هیچ چیزی در بشقابهایشان ندارند اگر در ترافیک گیر کرده اید ناامید نشوید کسانی در دنیا هستند که رانندگی برایشان ارزوی محال است ایا تا کنون از ارتباطی که پایان بدی داشته باشد نا امید شده اید به شخصی فکر  کنید که هر گز نمی دانسته است که چگونه دوست داشته باشد ودر مقابل دوست داشته شود اگر به خاطر از دست دادن تعطیلات اخر هفته تاسف خورده اید به زنی فکر کنید که هفت روز هفته را روزی دوازده ساعت کار می کند تا شکم بچه هایش را سیر کند اگر ماشینتان وسط راه خراب شد و شما کیلو متر ها دور از کمک باقی گذاشت به شخصی فکر کنید شبانه روز مجبور است کار کند و عاشق مسافرت است






دوشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1393 :: 11:18 ب.ظ ::  نویسنده : reza






دوشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1393 :: 09:44 ق.ظ ::  نویسنده : reza

روزی روزگاری خانواده ای روستایی بود زن خانه کره درست می کرد و مرد کره ها را به بقالی شهر می برد ومی فروخت ومایحتاج زندگی خویش را تامین می کرد زن روستای کره ها در اندازه های یک کیلویی تهیه می کرد وبه همسرش می داد و مرد ان ها را به بقال می داد وبقال بدون انکه انها را اندازه گیری کند به حرف مرد اعتماد می کرد روزی بقال با خود اندیشید که بهتر است یکی از کره ها را وزن کنم تا ببینم مرد روستایی راست می گوید یا نه بقال کره را روی ترازو گذاشت و دید وزن ان 900 گرم است وخیلی عصبانی شد و سر مرد روستایی فریاد زد که چرا به من دروغ گفته ای  مرد روستایی گفت ترازوی ما سنگ ندارد و من یکبار از شما یک کیلو شکر خریدم و از ان یک کیلو شکر به عنوان سنگ ترازو  استفاده می کنیم وبقال دیگر حرفی برای گفتن نداشت






شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1393 :: 09:40 ب.ظ ::  نویسنده : reza

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:

می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:

از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم
خداوند او را نوازش کرد و گفت: 



ادامه مطلب ...




شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1393 :: 10:17 ب.ظ ::  نویسنده : reza





چهارشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1393 :: 12:27 ب.ظ ::  نویسنده : reza

زمان برگزاری کلاسهای اموزشی تدمن:

تحقیق در عملیات1        پنجشنبه ها              12_14

مدیریت مالی 2            جمعه ها                     12_14

در صورت به حد نصاب رسیدن سایر کلاسها زمان برگزاری انها متعاقبا اعلام خواهد شد

مهم:دانشجویانی که خواستار شرکت در دوره ها ی اموزشی تدمن هستند می توانند در قسمت نظرات همین پست نام _نام خانوادگی و در س مورد نظر را اعلام کنند تا در صورت به حد نصاب رسیدن . کلاسها بر گزار گردند

توجه: محل برگزاری کلاسها دانشکده ادبیات اورمیه خواهد بود






سه‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1393 :: 03:06 ب.ظ ::  نویسنده : reza
خدایا:وقتی سبزه عید رو گره میزنم دعا می کنم:

اول:واسه ظهور امام زمان

دوم:شفا یافتن تمام مریضان

سوم:سلامتی پدرو مادرمون

چهارم:موفقیت دوستان







جمعه 8 فروردین‌ماه سال 1393 :: 10:04 ب.ظ ::  نویسنده : reza

در قسمت قبل گفتیم که وقتی نجار خانه را تمام کرد کار فر ما برای دیدنش امد واما ادامه داستان (کار فرما برای سر کشی خانه ساخته شده امد سپس کلید را به نجار داد و گفت:( این خانه هدیه من به توست )نجار از این کار مات و مبهوت مانده بود چقدر بد شد! اگر او می دانست که این خانه را برای خودش می سازد همه چیز را متفاوت از این که هست می ساخت

همین مساله برای ما هم اتفاق می افتد ما ساعت به ساعت زندگیمان را می سازیم ولی ان طور که باید و شاید تلاشمان را نمی کنیم و ناگهان متوجه می شویم که در این خانه باید زندگی کنیم اگر می توانستیم زمان را به عقب بر گردانیم دیگر این طور عمل نمی کردیم  اما نمی توان زمان را به عقب برگرداند

شما یک نجارید که هر روز میخی را می کوبید تخته ای را در جایش قرار می دهید و دیواری را درست می کنید انتخاب هایی که امروز می کنید کمک می کنند تا خانه فردایتان را بسازید پس عاقلانه رفتار کنید و از روی تدبیر بسازید...............................................................................................................

برچسب‌ها: خانه فردا ها، تدبیر





سه‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1393 :: 11:07 ب.ظ ::  نویسنده : reza

تدمن برگزار می کند

دوره های اموزشی دروس مدیریت

درس                                           مدرس

مدیریت مالی1                              جناب اقای رضا جلالت

مدیریت مالی2                              جناب اقای رضا جلالت

امار و کاربرد ان در مدیریت1              جناب اقای علیرضا سلطانیان

امار و کاربرد ان در مدیریت2              جناب اقای علیرضا سلطانیان

ریاضیات عمومی1                           دپارتمان ریاضیات تدمن

ریاضیات عمومی2                           جناب اقای رضا جلالت

کامپیوتر و نرم افزار                           جناب اقای علیرضاسلطانیان

بازرگانی بین الملل (تحلیل نمودار)             جناب اقای علیرضا سلطانیان

سیاست های پولی (تحلیل نمودارها)          جناب اقای علیرضا سلطانیان

حسابداری صنعتی                           جناب اقای حیدر کریمی

پژوهش عملیاتی1                            جناب اقای احسان خورشیدی

پژوهش عملیاتی2                            جناب اقای رضا جلالت

تذکرات مهم در ادامه مطلب:

 

ادامه مطلب ...




یکشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1393 :: 04:59 ب.ظ ::  نویسنده : reza


نجار پیری اماده بازنشتگی بود او به کارفرمای پیمانکارش گفت که می خواهد باز نشت شود تا بتواند بیشتر با همسر و فرزندانش باشد و از اوقات فراغتش لذت ببرد او دستمزد اخر هفته اش را از دست می داد اما با این حال می خواست بازنشت شود انها می توانستند علی رغم مشکلات از عهده مخارج زندگی برایند پیمانکار از اینکه می دید یکی از کارگران خویش می خواهد برود  خیلی متاسف بود و از او خواست که با علاقه و سلیقه خودش فقط یک خانه دیگر بسازد نجار موافقت کرد ولی ازطرز کارش می شد فهمید دل به کار نمی بندد و با علاقه و دقت کار نمی کند او از مصالح نامرغوب استفاده می کرد و به قول معروف ان را سر هم بندی می کرد برای کسی که زندگی اش را وقف کارش کرده بود پاین خوبی نبود وقتی نجار کارش را تمام کرد کارفرما برای سر کشی به خانه ساخته شده امد

ادامه دارد                                             منتظر نظراتتون هستم






سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 :: 11:00 ق.ظ ::  نویسنده : reza
سلام دوستان ممنون از نظراتتون واقعا ادامه داستان رو عالی حدس زدین و به واقعیت خیلی نزدیک شدین  واما ادامه داستان (مرد و دختر حرکت کردند  دختر مرد را به خارج شهر راهنمایی کرد او مرد را به گورستان برد  وگل را روی قبر مادرش که تازه دفن شده  بود گذاشت  و به مرد گفت من در این دنیا فقط مادرم را داشتم  که چند روز پیش فوت کرد و الان چند روز است که غذایی نخوردم ولی دلم نیامد با پول اندکی که برایم باقی مانده بود برای خود خوراکی بخرم  و خواستم با ان گلی بر سر مزار مادرم بگیرم که پولم کافی نبود مرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و دختر بچه را به فرزندی گرفت و به مغازه گلفروشی بر گشت  وسفارش بسته بندی و ارسال را لغو کرد  او یک دسته گل گرفت و به همراه دختر خوانداش به خانه مادرش که در شهر دوری بود حرکت کرد) ( دوستان بیایید در این ایام عید به یاد مظلومیت بی بی دو عالم هرشب زیارت حضرت فاطمه زهرا را در خلوت تنهاییمان زمزمه کنیم)






دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 :: 04:30 ب.ظ ::  نویسنده : reza

فرارسیدن چهار شنبه سوری مبارک

فقط تو رو خدا کاری نکنین سال جدید رو با تلخی شروع کنین

اتفاق فقط یک بار می افته ولی یک عمر روی زندگی و سرنوشت اثر می ذاره






پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1392 :: 04:33 ب.ظ ::  نویسنده : reza
(سلام دوستان از این به بعد داستانهایی رو به صورت ناقص براتون می زارم و شما باید با استفاده از استعداد و ذوق خودتون داستانهارو کامل کنین وقتی حداقل 5 نفر ادامه داستان رو پیش بینی کردن ادامه واقعی داستان رو براتون می ذارم)اینم از داستان اول ببینم چی کار می کنین:مردی جلوی گلفروشی ایستاد و برای مادرش که در شهر دوری زندگی می کرد تعدادی گل سفارش داد که بسته بندی و به مادرش ارسال شود  هنگام پیاده شدن از ماشین متوجه دختری شد که روی لبه پیاده رو نشته بود  وهق هق گریه می کرد  از او پرسید چه اتفاقی افتاده است  و دختر جواب داد می خواهم یک رز قرمز برای مادرم بخرم  اما پولم کم است  مردخندید و گفت  با من بیا یک رز برایت می خرم  او برای دختر رز خرید و گل های مادرش را سفارش داد  وقتی انها مغازه را ترک کردند  مرد به دختر پیشنهاد داد که او را به خانه شان برساند  دختر گفت بله لطفا مرا پیش مادرم ببر  ادامه دارد






دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 :: 11:42 ب.ظ ::  نویسنده : reza

در داستانی امده که دو دوست از بیابانی می گذشتند در طول سفر بحث و بگو مگویی بین انها در گرفت و یکی از انها به صورت دیگری سیلی زد  ان یکی که سیلی خورده بود مصدوم شد و بدون انکه چیزی بگوید  روی شن ها نوشت :(امروز بهترین دوستم به من سیلی زد ) انها رفتند تا به مرغزاری رسیدند در انجا تصمیم گرفتند حمام کنند ان کسی که سیلی خورده بود در باتلاقی افتاد و نزدیک بود که غرق شود  اما دو ستش او را نجات داد وقتی که از غرق شدن خلاص شد روی یک سنگ نوشت :(امروز بهترین دوستم جانم را نجات داد ) دوستی که به او سیلی زده ونجاتش داده بود پرسید(پس از اینکه به تو سیلی زدم روی شن ها نوشتی حالا رو سنگ می نویسی.چرا)دوست دیگر پاسخ داد ( وقتی کسی اذیتمان می کند باید ان را روی شن و ماسه بنویسیم جایی که بادهای بخشش بتواند  ان را از بین ببرد اما وقتی کسی به ما خوبی می کند  باید ان را روی سنگ کنده کاری کنیم تا هیچ بادی نتواند ان را از بین ببرد






دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 :: 08:30 ب.ظ ::  نویسنده : reza






   1      2    >>