page contents دانشجویان مدیریت ارومیه
X
تبلیغات
رایتل
 
دانشجویان مدیریت ارومیه
فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
                                                                 
درباره وبلاگ
با سلام به وبلاگ دانشجویان مدیریت ارومیه خوش اومدید. این وبلاگ برای دانشجویان مدیریت ورودی های سال 90 ایجاد شده ولی همه می توننداز مطالبش استفاده کنند. اینجا هم مطالب علمی داریم و هم دلنوشته های دانشجوها و خیلی چیزای دیگه ...! در ضمن در مورد مطالب حتما نظر بدید ! ( بالا گوشه ی سمت راست هر مطلب ) در نظر سنجی هامونم حتمـــا شرکت کنیـــد!!! {این پایینه }
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 198513
امکانات دیگر






ساعت فلش مذهبی

چهارشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1391 :: 10:50 ب.ظ ::  نویسنده : Asal

 

 

سایه حق، سلام عشق، سعادت روح، سلامتی تن، سرمستی بهار، سکوت دعا و سرور جاودانه... 

اینهاست هفت سین آریایی پیشکش همه ی دوستان خوبم! 

نوروزتان پیروز باد . . .






چهارشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1391 :: 02:04 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza
ســـال نـــو مبارک

بنام خدا




در ادامه مطلب از تصاویر هماهنگ با متن لذت ببرید !



ادامه مطلب ...




چهارشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1391 :: 10:42 ق.ظ ::  نویسنده : sahel
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال



ادامه مطلب ...




سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391 :: 11:41 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza
«عشق ساختگی»



قدرتمندان عشق را ساختند، تا دیگران استفاده کنند
ضعیفان عشق را ساختند، تا ظلم بالاسری ها را تحمل کنند
اغنیا عشق را ساختند، تا فقرا محتاج بمانند
فقرا عشق را ساختند، تا زنده بمانند
عاقلان عشق را ساختند، تا دیوانگان را با آن خطاب کنند
دیوانگان عشق را ساختند، تا عاقلان را مسخره کنند
پسرها عشق را ساختند، تا سرپوش هوس هایشان کنند
دخترها عشق را ساختند، تا آن را برای خود قفس کنند
و انسان ها عشق را ساختند، تا وجه تمایزی با حیوان کنند






سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391 :: 11:32 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza
برای هم دعـــا کنیـــم !






سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391 :: 11:04 ب.ظ ::  نویسنده : araz

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است وگفت:«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآباید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هر بار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم! 



ادامه مطلب ...




سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391 :: 02:09 ب.ظ ::  نویسنده : Asal

 

 

 

تنها کسی که اگر روز عید 

با یک شاخه گل به خانه برود موءاخذه میشود دخترک گل فروش سر چهار راه است . . . !!!!!






سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391 :: 10:42 ق.ظ ::  نویسنده : sahel


در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد.



ادامه مطلب ...




سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391 :: 12:41 ق.ظ ::  نویسنده : Asal

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با  

 کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.






دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 :: 11:25 ب.ظ ::  نویسنده : araz

برسنگ مزارم بنویسید آشفته دلی خفته دراین خلوت خاموش …
او زاده ی غــم بـود کـه از خــاطــر دوستـــان گشــت فراموش …  






دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 :: 08:38 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza



پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد...



ادامه مطلب ...




دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 :: 07:10 ب.ظ ::  نویسنده : sahel

شما درباره آدما به این نتیجه رسیدین ؟؟؟

1.وقتی کسی بخاطر کارهای احمقانه بشدت می خندد مطمئن باشید که او در اعماق درون غمگین است ...



ادامه مطلب ...




دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 :: 06:09 ب.ظ ::  نویسنده : sahel

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟



ادامه مطلب ...




دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 :: 04:58 ب.ظ ::  نویسنده : araz

سوتی های جالب مجلس  



برای دیدن بقیه به ادامه ی مطالب بروید



ادامه مطلب ...




دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 :: 04:37 ب.ظ ::  نویسنده : Asal

یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش !مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت !مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا
مرگ : نه اصلا راه نداره ! همه چی طبق برنامست ! طبق لیست من الان نوبت توئه
مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر . . .مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره ! توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت !مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت . . .مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست و منتظر
شد تا مرگ بیدار شه . . .مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ، به
خاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن می کنم!!!!






   1      2       3       4       5       ...      9    >>