page contents کودک ، فرشته و خدا ! + عکس - دانشجویان مدیریت ارومیه
X
تبلیغات
رایتل
 
دانشجویان مدیریت ارومیه
فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
                                                                 
درباره وبلاگ
با سلام به وبلاگ دانشجویان مدیریت ارومیه خوش اومدید. این وبلاگ برای دانشجویان مدیریت ورودی های سال 90 ایجاد شده ولی همه می توننداز مطالبش استفاده کنند. اینجا هم مطالب علمی داریم و هم دلنوشته های دانشجوها و خیلی چیزای دیگه ...! در ضمن در مورد مطالب حتما نظر بدید ! ( بالا گوشه ی سمت راست هر مطلب ) در نظر سنجی هامونم حتمـــا شرکت کنیـــد!!! {این پایینه }
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 188452
امکانات دیگر






ساعت فلش مذهبی

یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1392 :: 06:21 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza
کودک ، فرشته و خدا !


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،
اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
 خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،
من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد!


اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت :
اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای
شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد
تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.


کودک ادامه داد:
من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟…

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی
را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد
و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد
که چگونه صحبت کنی.


کودک با ناراحتی گفت:
وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:
فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد
و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.


کودک سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،
چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،
حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد:
اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من
با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه
من همیشه در کنار تو خواهم بود!

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..


خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را …

مــــــــــــادر

صدا کنی .