خوشبخت اگر خار بکارد /
از بخت خوشش لاله و ریحانه در آید /
بدبخت اگر مسجدی از آینه سازد /
یا سقف فرو ریزد و یا قبله کج آید .

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد
به من گفت: نرو "بن بست" است
گوش نکردم... بن بست بود...
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم پیر شده بودم!!!!!!


به درختان جنگل گفتند:
شما با این عظمت چرا از تکه آهنی به نام تبر میرنجید؟
گفتند:رنجش ما از تبر نیست از دسته ی آن است که از جنس خود ماست...

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
مراقب بعضی یک ها باشیم !! ...
در حالی که ناچیزند ، همه چیزند ....
شاکی پرونده سلام ، درسته من متهمم
حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم
چه ذوقی کردم ، شنیدم گفتی شکایت می کنی
اما دلم گرفت که گفتی ، منو اذیت می کنی
من تو رو اذیت می کنیم ، منی که می میرم برات
منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات
هیچکس اشکی برای ما نریخت ،
هر که با ما بود از ما میگریخت ،
چند روزیست که حالم دیدنیست ،
حال من از این و از آن پرسیدنیست ،
گاه بر روی زمین زل میزنم ،
گاه بر حافظ تفعل میزنم ،
حافظ دیوانه فالم را گرفت ،
یک غزل آمد که حالم را گرفت ،
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .
روزی میــرسَد
بـــی هیــــچ خَبـــَـــری
بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم
دَر جـــآده هــآی بـی انتهــــآی ایـن دنیــآی عَجیـــــب
رآه خــــوآهم افتـــــآد
مَـــن کـــه غَریبـــــم
چـــه فَــــرقی دآرد کجـــــآی ایـــن دنیــــــآ بـآشــــم
همــه جــــآی جهــــآن تنهـــــآیی بــــآ مَـــن است…
حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت....
دکتر گفت: به فلان سیرک برو.. آنجا دلقکی هست که آنقدر می خنداندت تا غمت را فراموش کنی!
مرد لبخندی زد و گفت: * من همان دلقکم... *
پسر و پدری ازپلی می گذشتند
پدر که یه جورایی میترسید، به پسرش گفت: عزیزم، لطفا دستمو بگیر تا نیفتی تو رودخونه.
پسرک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر.
پدر که گیج شده بود باتعجب پرسید:
ادامه مطلب ...