
بـــــادکنک من،
تاب نفسی را که به آن داده ام ندارد...
ببیـــــــــن...
چگــونه سر به هرکجا می زند
که تهی شود از اندوه!!!
یک چوب کبریت سر دارد ولی مغز ندارد.در نتیجه هر وقت کمی اصطکاک وجود داشته باشد،فورا مشتعل میشود.اثرات این اشتعال میتوتند ویرانگر باشد.آتش میتواندهمه چیز را ببلعد و سبب ویرانی گردد.از این چوب کبریت کوچولو درس میگیریم : همه ما سر داریم و بر خلاف چوب کبریت مغز هم داریم.عاقلانه این است که بلافاصله واکنش نشان ندهیم!
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل
داد و بر روی جعبه رفت
تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
آدم تا وقتیکه کوچیکه دوست داره برای پـدر و مـادرش هدیه بخره، امـــا پـــــــول نداره!
وقتی بزرگ میشه، پول داره امــا وقت و حوصله نداره!
وقتی پیر میشه، پول داره، وقت هم داره امــا دیگه پـدر و مـادر نداره...
مرد نابینا
روزی مرد نابینایی روی پلههای ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده میشد: "من کور هستم لطفا کمک کنید."
روزنامهنگار خلاقی از کنار او میگذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز، روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت. از او پرسید که بر روی تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: "چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم" و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی خوانده میشد:
"امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آن را ببینم."
هفت شماره را میگیرم ...
(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)
... بــــــــــــــــــــوق ...
شماره مورد نظر در شبکه زندگی انسانها موجود نمی باشد،
لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !
ادامه مطلب ...شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن
برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در
راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم
جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با
هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش
با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه
مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.
ادامه مطلب ...لازم نیست برای طولانی زیستن،
به روزهای زندگی ات اضافه کنی،
تلاشت این باشد که "زندگی" را به روزهایت اضافه کنی ...
![]()
امید دریایی است غرق در ماهی های ملون و اعماقی طلایی.....
امیدکوهی است عظمتش خورشید را فرو میبرد و ابر
ها د رمی نوردد شاید به خدا آن عشق حقیقی
برسد....
روی قـلبــــی نوشته بود : "شکستنی ست، مواظب باشید"
مـــــن روی قلبـــم نوشتم: "شکسته است، راحــت باشید"