فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
(سلام دوستان از این به بعد داستانهایی رو به صورت ناقص براتون می زارم و شما باید با استفاده از استعداد و ذوق خودتون داستانهارو کامل کنین وقتی حداقل 5 نفر ادامه داستان رو پیش بینی کردن ادامه واقعی داستان رو براتون می ذارم)اینم از داستان اول ببینم چی کار می کنین:مردی جلوی گلفروشی ایستاد و برای مادرش که در شهر دوری زندگی می کرد تعدادی گل سفارش داد که بسته بندی و به مادرش ارسال شود هنگام پیاده شدن از ماشین متوجه دختری شد که روی لبه پیاده رو نشته بود وهق هق گریه می کرد از او پرسید چه اتفاقی افتاده است و دختر جواب داد می خواهم یک رز قرمز برای مادرم بخرم اما پولم کم است مردخندید و گفت با من بیا یک رز برایت می خرم او برای دختر رز خرید و گل های مادرش را سفارش داد وقتی انها مغازه را ترک کردند مرد به دختر پیشنهاد داد که او را به خانه شان برساند دختر گفت بله لطفا مرا پیش مادرم ببر ادامه دارد
reza
پنجشنبه 22 اسفندماه سال 1392 ساعت 04:33 ب.ظ
راستش خیلی فک کردم و شاید ادامش این طور باشه:
حتما مادر دختره مرده بود و دختره میخواست گل رو ببره سر خاک مادرش... و مرد هم با دیدن این صحنه یاد مادر خودش میوفته و اشک از چشماش جاری میشه و تصمیم میگیره خودش بره مادرشو ببینه و حضوری گل های سفارش داده شو بده به مادر خودش.....
.
قوه تخیل من اینو میگه
بی صبرانه منتظر بقیه داستان هستم
ممنون......
بعد از اینکه ادامه داستانو گذاشتم به قوه تخیلتون امتیاز بدین
سلامٌ علیکم
هنوزم اومدم بنویسم چیزی که تو ذهنم بود دیدم دنیز اونو نوشته
واسه همون من داستان رو یه جور دیگه تموم می کنم تا متفاوت باشه
؛
واقعیتش خیلی سخت بود و بد جایی نصفه رهاش کردی ،
آن مرد به همراه دختربچه به سمت خانه ی دختر رفتند ، به خانه ای رسیدند ، دخترک از ماشین پیاده شد و آن مرد را به داخل خانه دعوت کرد ؛ آن مرد هم دعوت او را پذیرفت و به داخل خانه رفت و با دیدن مادر آن دختر بسیار تعجب کرد و بهت زده شده ... مادر دختر از بیماری سختی رنج می برد و اصلاً نمی توانست از تخت بلند شود واین دختر کوچک بود که از مادر پرستاری می کرد و هم اینک با عشق و محبت و قطره اشکی که در گوشه ی چشمش حلقه زده بود به سمت مادرش می رفت و گل را به او تقدیم می کرد و مادر در آن شرایط سخت لبخندی زیبا به او هدیه کرد و مرد با دید این صحنه بغضش ترکید به سمت ماشین رفت و به نزدیک ترین آژانس هواپیمایی مراجعه کرد و برای اولین پرواز به سمت شهر مادرش بلیط گرفت و حاضر شد برای سفر و دیدار مادر !
البته یه حدس دیگه هم می زنم ها اینم داشته باش :
هیچی دیگه خلاصه این مرد خوش قلب دخترک رو به خانه اش رسوند و دخترک در خانه را کوبید مادر هم به محض شنیدن صدای در ، در را باز کرد و دختر مهربون قصه ی ما با شادی و خوشحالی گل را به مادرش تقدیم کرد و در آغوش مادر جا گرفت و مادرش هم با عشق و محبت فراوان کودکش را در آغوش گرفت و به داخل رفتند و مرد هم فهمید زیاد هم خوش قلب نیست و با اولین پرواز به دیدار مادرش رفت و از نزدیک روز مادر را به او تبریک گفت و رزهای قرمز را به پای مادرش ریخت و قلب مادرش را شاد کرد !
ببین خلاصه اینکه این مرده اگه تحت تأثیر قرار نگیره و نره از نزدیگ گل ها رو به مادرش تقدیم کنه بردار جمعش کن هااااااااااااا... داستان نیست دیگه جوکه !