page contents برچسب مادر - دانشجویان مدیریت ارومیه
X
تبلیغات
رایتل
 
دانشجویان مدیریت ارومیه
فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
                                                                 
درباره وبلاگ
با سلام به وبلاگ دانشجویان مدیریت ارومیه خوش اومدید. این وبلاگ برای دانشجویان مدیریت ورودی های سال 90 ایجاد شده ولی همه می توننداز مطالبش استفاده کنند. اینجا هم مطالب علمی داریم و هم دلنوشته های دانشجوها و خیلی چیزای دیگه ...! در ضمن در مورد مطالب حتما نظر بدید ! ( بالا گوشه ی سمت راست هر مطلب ) در نظر سنجی هامونم حتمـــا شرکت کنیـــد!!! {این پایینه }
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 190670
امکانات دیگر






ساعت فلش مذهبی

شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1393 :: 10:10 ق.ظ ::  نویسنده : Alireza
چهارشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1393 :: 10:30 ق.ظ ::  نویسنده : Alireza
یکشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1393 :: 12:15 ق.ظ ::  نویسنده : sahel

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم
 

صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)


هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر


را به همه مادران تبریک و تهنیت میگویم . . .





 


ادامه مطلب ...




سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 :: 11:00 ق.ظ ::  نویسنده : reza
سلام دوستان ممنون از نظراتتون واقعا ادامه داستان رو عالی حدس زدین و به واقعیت خیلی نزدیک شدین  واما ادامه داستان (مرد و دختر حرکت کردند  دختر مرد را به خارج شهر راهنمایی کرد او مرد را به گورستان برد  وگل را روی قبر مادرش که تازه دفن شده  بود گذاشت  و به مرد گفت من در این دنیا فقط مادرم را داشتم  که چند روز پیش فوت کرد و الان چند روز است که غذایی نخوردم ولی دلم نیامد با پول اندکی که برایم باقی مانده بود برای خود خوراکی بخرم  و خواستم با ان گلی بر سر مزار مادرم بگیرم که پولم کافی نبود مرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و دختر بچه را به فرزندی گرفت و به مغازه گلفروشی بر گشت  وسفارش بسته بندی و ارسال را لغو کرد  او یک دسته گل گرفت و به همراه دختر خوانداش به خانه مادرش که در شهر دوری بود حرکت کرد) ( دوستان بیایید در این ایام عید به یاد مظلومیت بی بی دو عالم هرشب زیارت حضرت فاطمه زهرا را در خلوت تنهاییمان زمزمه کنیم)






دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 :: 12:04 ب.ظ ::  نویسنده : baran


در زبان انگلیسی واژه های
FriEND ( دوست )
BoyfriEND ( دوست پسر )
GirlfriEND (دوست دختر )
BestFriEND (بهترین دوست)
همگی سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند...
اما کلمه FamILY (خانواده)
سه حرف" ILY" را دارد که همان مخفف
"I Love You" می باشد ,,
و جالب است بدانید
FAMILY= Father And Mother I Love You






سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 :: 11:19 ب.ظ ::  نویسنده : Gasedak

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ


ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ


ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ


ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!


ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ … ؟؟



ادامه مطلب ...




شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 :: 10:40 ق.ظ ::  نویسنده : Alireza
داستان آلزایمر مادر !




چمدونش را بسته بودیم،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!"
گفتم:  


ادامه مطلب ...




یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1392 :: 06:21 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza
کودک ، فرشته و خدا !


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،
اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟


ادامه مطلب ...




پنج‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1392 :: 09:13 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza
اااایواااااا مامان تو که خواب بودی ! اینجا چکار میکنی ؟






دوشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1392 :: 06:15 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza


زنـدگی در حاشیـه ...




شعر بسیار زیبا و معنی گرای زیر سروده ی شاعر دزفولی مرحوم قیصر امین پور است که در کتاب بی بال پریدن آمده است. روح این شاعر بزرگوار شاد باد.

ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."
من هم در حاشیه به دنیا آمده ام، ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم!
برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند."
او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
ولی من می گویم:  


ادامه مطلب ...




پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 :: 09:06 ب.ظ ::  نویسنده : Alireza
با خدا دعوا کردم باهم قهر کردیم فکر کردم دیگه دوسم نداره

رفتم تو رختخواب چند قطره اشک ریختم و خوابم برد

صبح که بیدار شدم مامانم گفت نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارونی میومد . . .