page contents داستان زیبای عاشقت خواهم ماند - دانشجویان مدیریت ارومیه
X
تبلیغات
رایتل
 
دانشجویان مدیریت ارومیه
فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
                                                                 
درباره وبلاگ
با سلام به وبلاگ دانشجویان مدیریت ارومیه خوش اومدید. این وبلاگ برای دانشجویان مدیریت ورودی های سال 90 ایجاد شده ولی همه می توننداز مطالبش استفاده کنند. اینجا هم مطالب علمی داریم و هم دلنوشته های دانشجوها و خیلی چیزای دیگه ...! در ضمن در مورد مطالب حتما نظر بدید ! ( بالا گوشه ی سمت راست هر مطلب ) در نظر سنجی هامونم حتمـــا شرکت کنیـــد!!! {این پایینه }
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 174958
امکانات دیگر






ساعت فلش مذهبی

دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 :: 11:25 ق.ظ ::  نویسنده : araz

امروز تصمیم گرفتم یه داستان عاشقانه بذارم تا دوستان عزیزمون معنی عشق و دوست داشتن رو بیشتر درک کنن 

امیدوارم که جالب باشه و خوشتون بیاد. 

 

 

علی ساعت ۸ از خواب بیدار شد.نمی خواست از تخت بیرون بیاد امابا بیحوصلگی از تخت خواب پائین آمد .باز این بغض یک ساله داشت گلوشو می فشرد. 

نگاهی به آرزو انداخت هنوز خوابیده بود .آرام از اتاق بیرون رفت تا بساط صبحانه روآماده کنه بعد آماده کردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بیدار کنه باصدای بلند گفت خانومی پاشو صبح شده .بعد ازبیدار کردن آرزو به اشپز خونه برگشت مدتی بعد آرزو در چهارچوب آشپزخونه پیدا شد .علی نگاهی به سر تا پای آرزو انداختوای که چقدر زیبا بود علی خوشحال بود که زنی مثا آرزو داره . 

بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی امروز تمام کار ها رو خودم انجام می دم ارزو لبخندی زد علی عاشق لبخند های ارزو بود ولی باز این بغض نذاشت بیشتر از این از لبخند آرزو لذت ببره. 

علی از آرزو پرسید نهار چی دوست داری برات بپذم.در حالی که می خندید گفت این که پرسیدن نداره تو عاشق قرمه سبزی هستی .علی مقدمات نهار رو آماده کرد بعد اونهارو روی اجاق گاز گذاشت و برگشت پیش آرزو. 

علی رفت کنار آرزو نشست و دست در گردن همسرش انداختو و به آرزو گفت امروز می خوام واست سنگ تموم بذارم بعد با ارزو نشستن به تماشای سریال محبوبشان بعد از تمام شدن فیلم تازه یادش افتاد که نهار بار گذاشته ولی هنگامی به اشپز خونه رسید که غذا سوخته بود . 

علی در حالی که لبخند می زد گفت مثل این که امروز باید غذای فرنگی بخوریم.بعد رفت و سفارش دوتا پیتزا رو داد.بعد از خوردن پیتزا ها به آرزو گفت امروز می خوام بریم بیرون .می ریم پارک جنگلی همون جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم باز یه لبخند از ارزو و باز بغضی که گلوی علی رو می فشرد . 

نزدیکیهای بعد از ظهر علی به ارزو گفت آماده شو بریم .خودش هم رفت تا آماده بشه .تو همین موقع رعد و برق زد علی زود رفت کنار پنجره بله داشت بارون می اومد.علی لبخند زنان به ارزو گفت مثل این که امروز روز ما نیست ولی من نمی ذارم روزمون خراب بشه .می دونست که ارزو از بارون خوشش میاد به همین خاطر هر دو به حیاط رفتند و مدتی زیر بارون باهم قدم زدند وقتی به خونه اومدند سر تا پا خیس بودند .رفتند تا لباسشونو عوض کنند. 

علی و آرزو وارد حال شدند و روی مبل نشستند .علی با خوشحالی گفت وای من چقدر خوشبختم بعد از ارزو پرسید چقدر منو دوس داری و باز یه لبخند از ارزو و باز بغضی که داشت علی رو می کشت .علی به آرزو گفت من خوشبخت ترین مرد دنیام که زنی مثل تو دارم و باز لبخند ارزو و بغض علی . 

اره علی و ارزو دیوانه وار هم دیگه رو دوست داشتند .اونها از نوجوانی با هم دوست بودنورفته رفته این دوستی تبدیل شد به یه عشق پاک. 

علی همچنان داشت با همسرش صحبت می کرد کهزنگ در زده شد مادرش بود .علی از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش می آمد و علی رو ناراحتر از روز قبل می کرد و می رفت. 

مادرش باز بعد از گفتن حرف های تکراری که من پیر م مریضم ,گفت :امروز رفته بودم خونه  اعظم خانوم میشناسیش که همسایمونو می گم  می خواستم ببینم حرف آخرشون چیه علی جواب اونها مثبته مهتاب می تونه تو رو خوشبخت... 

 

علی فریاد زنان حرف مادرش رو قطع کرد  و گفت :ولم کن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز می ری خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار. 

مادرش با گریه گفت :چرا نمی خوای باور کنی ارزو مرده و دیگه هم زنده نمیشه .اون رفته و با این کارهای تو برنمی گرده  تو باید سرو سامون بگیری. 

 

اره ارزو یکسال بود که مرده بود در یک تصادف .اون یکسال پیش رفته بود .ولی اون در مغز و و قلب و خیالات و رویاهای علی زنده بود و علی نمی خواست از این رویا بیرون بیاد علی هر روز و هر ساعت در خیالاتش با ارزو زندگی می کرد . 

 

باز این بغض  لعنتی داشت علی رو خفه می کرد .