page contents خدا اینجاست... - دانشجویان مدیریت ارومیه
X
تبلیغات
رایتل
 
دانشجویان مدیریت ارومیه
فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
                                                                 
درباره وبلاگ
با سلام به وبلاگ دانشجویان مدیریت ارومیه خوش اومدید. این وبلاگ برای دانشجویان مدیریت ورودی های سال 90 ایجاد شده ولی همه می توننداز مطالبش استفاده کنند. اینجا هم مطالب علمی داریم و هم دلنوشته های دانشجوها و خیلی چیزای دیگه ...! در ضمن در مورد مطالب حتما نظر بدید ! ( بالا گوشه ی سمت راست هر مطلب ) در نظر سنجی هامونم حتمـــا شرکت کنیـــد!!! {این پایینه }
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 176436
امکانات دیگر






ساعت فلش مذهبی

پنج‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1393 :: 08:39 ب.ظ ::  نویسنده : sahel



امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و

امیدوار بودم که

با من حرف

بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی


 

 

یا برای اتفاق خوبی که دیروز

در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.


اما متوجه شدم که خیلی



مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی


فکر می

کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛


اما تو

خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و


برای مدت یک ربع



کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بشینی. بعد


دیدمت که از جا پریدی.


خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما


به طرف تلفن دویدی و در


عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.


تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم


که

اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم


قبل از نهار هی دور و

برت را نگاه می کنی،شاید


چون خجالت می کشیدی که با من حرف



بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.


تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که


هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.


بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.


نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟



در آن چیزهای زیادی نشان می دهند


و تو هر روز مدت زیادی از روزت را


جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی


و فقط از


برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و


تو در حالی که تلویزیون را نگاه


می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.



موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.



بعد از آن که به اعضای


خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب


رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که



من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.


من صبورم،بیش از



آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد


یادت بدهم که تو چطور با


دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت


هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا


گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.



خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.


خوب،من باز هم


منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید


امروز کمی هم


به من وقت بدهی.



اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.


روز خوبی داشته باشی ...


 

 دوست و دوستدارت : خدا