page contents کلید بهشت...! - دانشجویان مدیریت ارومیه
X
تبلیغات
رایتل
 
دانشجویان مدیریت ارومیه
فرهیختـــگان امروز ؛ مدیـــران فردا
                                                                 
درباره وبلاگ
با سلام به وبلاگ دانشجویان مدیریت ارومیه خوش اومدید. این وبلاگ برای دانشجویان مدیریت ورودی های سال 90 ایجاد شده ولی همه می توننداز مطالبش استفاده کنند. اینجا هم مطالب علمی داریم و هم دلنوشته های دانشجوها و خیلی چیزای دیگه ...! در ضمن در مورد مطالب حتما نظر بدید ! ( بالا گوشه ی سمت راست هر مطلب ) در نظر سنجی هامونم حتمـــا شرکت کنیـــد!!! {این پایینه }
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 188601
امکانات دیگر






ساعت فلش مذهبی

جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 :: 04:01 ب.ظ ::  نویسنده : Deniz


راستش با خوندن مطلبی که دوستمون ساحل با اسم کلید اشک برامون گذاشته بود، یاد خاطره ای از دوران اول ابتدایی افتادم ، که من اسمشو گذاشتم:

" کلید بهشت"....


ما توی مدرسه مون یه نمازخونه داشتیم که طبقه ی آخر قرار داشت و معلممون هر از چند گاهی ما رو میبرد نمازخونه و برامون داستانهای مذهبی و از قرآن و دین میگفت،‌ تو نمازخونه ی ما یک "در" دیگه وجود داشت که همیشه درش قفل بود و از بالای درش نور خورشید میتابید و همه جا رو روشن میکرد. من همیشه کنجکاو بودم که اونجا کجاست و به کجا میره و همیشه پشت درش وایمیستادم تا شاید بتونم درو باز کنم و برم توش....

این حس کنجکاوی من به بقیه ی دوستانم هم منتقل شد و اونا هم می خواستن بدونن اونجا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

تا این که یه روز معلممون ما رو برد نمازخونه و ما هم با بچه ها قرار گذاشتیم که این موضوع رو ازش  بپرسیم و معلممون با پرسیدن این سوال یه لبخند  زد و گفت بچه ها من همیشه داستان های زیادی از بهشت و انسان های نیکوکار بهتون گفتم و در ادامه  گفتن اونجا یکی از در هایی که رو به آسمونا باز میشه و میره به بهشت خدا و درش هم همیشه قفله و کلیدشم دست خداست.....

و اگه شما دخترای خوبی باشین و نمازتونو سروقت بخونین و به حرف بزرگتراتون گوش کنید شاید خدا کلید بهشتو به شما بده. منم خیلی خوشحا بودم که این قدر به خدا نزدیک بودم و همیشه  زنگ تفریها یا بعد از نمازهای ظهری که تو مدرسه برگذار میشد به  "در" چشم میدوختم و با حسرت نگاه میکرهم.....



ما تو مدرسه مون یه بابای مدرسه داشتیم که بهش آقا بابا میگفتیم و خیلی آقای مهربون و دوست داشتنی بودن،،

یه روز وقتی نمازخونه بودم آقا بابامون اومد نمازخونه با یه دسته کلید دستش... بعدش رفت قفل اون "در"معروفو باز کرد و رفت توش...

منم همین جور هاجو واج مونده بودم و همش فک می کردم که حتما خدا آقا بابامونو خیلی دوست داره که کلید این" در" را بهش داده و همیشه دعا میکردم که خدا یکی از این کلیدارو به منم بده تا بتونم برم پیشش و ببینمش.............

 

و بعد از چندین و چند  سالی که از اون روزها گذشته و بزرگ شدم و فهمیدم اون " در" چیزی نبود جز راهی که به پشت بام مدرسه راه داشت ولی بازهم دل تنگ اون روزها میشم و اگه باز هم فرصتی پیش بیاد و بتونم برم مدرسه ی دوران ابتداییم میخوام برم و" نماز خونه و دری رو به آسمونا باز میشه را دوباره ببینم...


این روزها خیلی دلتنگ اون روزها میشم، اون روز هایی که خیلی کوچیک بودیم، اون روز هایی که خیلی معصوم بودیم و اون روزهایی که به خدا خیلی نزدیک بودیم و خدا خیلی دوستمون داشت و امیدوارم خدا مارو مثل اون روزها دوست داشته باشه و یه لحظه به حال خودمون وا نگذاره...." آمــــــــــین "


برگی از دفتر خاطراتم بود که با تمام صمیمیتم تقدیم شما دوستان عزیزم میکنم.     (( S.GH )).....

 

}}از طرف Deniz }}